تبليغاتX
delgoo

با نام نور

سالی که گذشت سال بسیار روشنی بود و تمام دریچه های احساس برای دیدن و دیده شدن و بیان

اندیشه نور را با هیجان می خواستند.بیاد مطلب یکی از دوستان وبلاگی خودم می اُفتم:

....و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

من سالی که گذشت را در یک لحظه دوره می کنم و بخاطر می آورم روزهایی را که رنگ قرمز تعطیلی

آن در تقویم مثل برگزاری آن  مثل خود تاریخ تکراری است و می دانم سال به سال از سرخی من کاسته

خواهد شد و بر تقویم و ایام آن افزوده! تا جایی که دیگر خون به مغزم نرسد و بر خط صفر اندیشه ام بوق

ممتد مرگ شنیده شودــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!!!

باز دوره می کنم خاطره ماهیهایی که نه خورشید را می شناسند - نه دریا را می فهمند و فقط از خلا

 و بی وزنی خود در یک برکه تاریک از وعده های دروغین نور در حرکتند و غوطه وری در ظلمت برایشان

واضح و روشن است!

مثل سالی که گذشت ـ مثل نورخواهی دریچه های احساس ـ مثل روزهای قرمز تقویم

واضح و روشن است!

...و اما از دوستانی که به بنده لطف دارند بابت این تاخیر آپ معذرت میخوام

با یک غزل و یک رباعی در خدمتم.

 

 

 

هرجا که با من بد شدی من خوب بودم

یا مثل یک آسایش مسلوب بودم

مثل بهانه بودی و در بیقراری

من التماس کودکی پا کوب بودم

دیگر نپرس از من نمی آید به یادم

نامم و اینکه با کسی منسوب بودم؟

وای از هجوم لحظه های بی تو بودن

تنهاي تنها غرق صد آشوب بودم

 

 

 

من یوسفم و از التهاب افتادم

تعبیر کنم که از رکاب افتادم

معکوس شده کار  تمام دنیا

از چاه به یک چاله آب افتادم!

 

 

بی دست کنار سایه ها اُفتادی

در دشت پر از گلایه ها اُفتادی

سرخ است تمام دجله و آب فرات

تا عمق وجود قطره ها اُفتادی

 

 

ای سیاهی کیستی؟!

چیستی؟

در ظلمت زنجیری شب

حیف نمی بینم من نور باید باشد

.............نور شاید باشد!!

+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 15:58 |

آخر هفته است غروب پنجشنبه حال غریبی دارم 

این شعر را تازه گفتم اما حرفش بغض کهنه ایست

 داغ داغ است اما افسوس که رگهای منجمد من وتو

گویی به خواب ابدی رفته اند به خواب ابدی........

 

سکوت را از حنجره هایتان بردارید

و نگاه منتظر کوچه ایی که با زنجیر به شب دوخته اند را

 تازه کنید

و اندازه کنید

فاصله اولین فریاد را با رخوت آن

آی خیره گان به آونگ!

ساعتهای خفته صداقت را

بیدار کنید

تا شتاب ثانیه های بیدار نیرنگ را

بخواباند

آه مجال خزیدن نیست!

در انبوه افعی های مار خورده

تا شما آستین آستین عصا را

معجزه کنید

 

+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 16:47 |

خدا پایدار است

دیشب خبری را شنیدم که اندوهگینم " رسول ملاقلی پور درگذشت"

او هم آواز مرغان دریایی"پرواز در شب" را  "مجنون"وار به امید دیدن "افق" 

 با "بلمی به سوی ساحل"تجربه کرد.

او "خسوف" غم انگیز  "نسل سوخته" ایی را فریاد زد که "مزرعه پدری" آنها به

دست رسولان نقابدار آتش گرفته بود. او حرف میم را با پاکترین واژه به ما آموخت که

"میم مثل مادر" زیباست.

 

من  هم برای فوت آقای ملاقلی پور بغض کردم با شعری آنرا گریه کردم:

آسمان سوخت

هوا بدتر شد

باز هم برگی از شاخه خشکیده جدا شد ، افسوس

برگ من!

فصل بی برگی ما امروز است

چه خسی جای تو خواهد روئید؟

 

+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 14:8 |
سلام

از تمام دوستانی که لطف میکنند و اندیشه زیبایشان با درایت و آگاهی به جائیکه  "دلگو"  است

سوق می دهند ممنونم و خیسم و سرمست از باران بی پایان پر احساستان!

یک دو بیتی (ضمن ارادت و رعایت امانت از عمران عزیز که الهام بخش این کار بودند) که روز شخصی

و احساس درونی بنده به این اتفاق  را شاید بازگو کند.

 

   شعر مرا بی نسبت از باران نگیرید

  احساس را از حرمت انسان نگیرید

  برگی بریزد یا نریزد دردم این نیست

   پاییز را از دوم آبان نگیرید

 

 

+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 10:1 |
 

این شعر هم که فی البداعه در ذهن پرسه می زد باید راحتش کرد و رها برای تو:

من و تو پشت یک پنجره آواز رهایی خواندیم
بال در بال و هم آوای نسیم
وحشت شپره ها را راندیم
همه را فهماندیم
که نترسید اگر ابر سیاه است امروز
حاصلش رعد و کمی باران است!

+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:6 |

زن جوان غزلي با رديف آمد بود

كه بر صحيفه‌ي تقدير من مُسوَّد بود

زني كه مثل غزلهاي عاشقانه‌ي من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا ز قيد زمان و مكان رها مي‌كرد

اگرچه خود به زمان و مكان مقيد بود

به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم

ميان آمده و رفتگان سر آمد بود

به جمله دل من مسنداليه "آن زن"

و " است " رابطه  و "باشكوه" مسند بود

ميان جامه‌ي عرياني از تكلف خود

خلوص منتزع و خلسه‌ي مجرد بود

زن جوان، نه همين فرصت جواني من

كه از جواني من رخصت مجدد بود

دو چشم داشت دو "سبز  آبي " بلاتكليف

كه بر دوراهي دريا – چمن مردد بود

به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست

زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود

زنده ياد حسين منزوي

 

                                                 
+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 11:47 |

 

تبسم دریا

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می کند دریا
نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شورانگیز با چشمت تکلم می کند دریا
دلش از غصه می گیرد هزاران دفعه می میرد
همین که در پس ابری تو را گم می کند دریا
مگر بر سینه ساحل نشسته رد پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم میکند دریا
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم میکند دریا

+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 14:12 |

رفیق روزهای خوب ، رفیق خوب روزها!

همیشه ماندگار من ، همیشه در هنوزها!

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحظه ایی که عشق را بدون من شناختی

+ نوشته شده توسط یوسف فرجی در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 14:22 |


Powered By
BLOGFA.COM